تبليغاتX
خان جان صرفاً بی عصــــــــــــــــآ

خان جان صرفاً بی عصــــــــــــــــآ

وقتش رسیده است که بلاگفـــا را با همه ی حــرف و حدیث هایی که پشت سرش است،رهــا کنم!

طـــی یک عملیــات ناگهــانی آرشیوم را به بلاگــر انتقــال دادم،از این به بعد در این جــا تختـــه می شود،آدرسم را می گــذارم لب طاقچـــه هر کس آمـــد بی خبـــر نمـــاند...

تــــــــا بعــد!

+ تاريخ 2011/4/11ساعت 10:6 نويسنده خان جان |
خــانه اش به شدت سه در چهــار است،خـودش هم به زور هل دادیم تــو در را بستیم...

امــروز جمع شدیم کــادوی خــانه اش را ببریم،شب اول زندگی مجـردی را با رف اش جشن رختخــوابی گرفته بود؛ما که کف پایمــان را بــو نکــرده بودیم می خـواستیم منتهـای مـرام باشیم،سورفــرایزش کنیم،رســوم خـویشاوندی را در حق پسـر داییمـان به جــا آوریم!

کلید زاپــاسش را داده بود دست بــرادرش،کلید انداختیم دیدیم یکی لباس هایش را کنــده از دم در تــا دم اتاق خــواب،دو زاری مــان افتــاده بود که پــرید وسط هــال با الفاظ رکیک پــرت مــان کــرد کف خیابان،رفتیم اردک آبی ناشتــایی زدیم گفتیم تقصیر کــاریم!نهـــار می خــریم می بریم از دلش در می آوریم.

رفتیم پــی کـارمــان،قرار شد صلاهَ ظهــر دم در ساختمـــان،ظهــر نشده زنگ زده بوده که نهــار مهمــان باشید،رفتیم،خیلی هم با شکـــوه جــا نمی شدیم،دست به سینه نشسته بودیم تا توی اتاق خــواب هی از هــال داد می زدیم با هم حــرف می زدیم،از صبح زیادتــر شده بودیم...رفتم تــوی دستشــویی دو تــا مســواک بود،دو تــا حــوله،بــه بورسش هم مـــو بود...

چیپس می خـوردیم،می ریختیم روی زمین خیالمــان راحت بود که یک نفــر هست که جــارو بکشد،این نسبت هــای فامیلی هر چـه قــدر هم صمیمی یک چیــزی دارد وسط اش که همه می دانند و به روی خـودشــان نمی آورند،دیده بـودیمش طرف را،امــا تــوی خیابان و مهمــانی توفیر دارد تا توی رختخــواب!یک جــورهــایی هــنـــوز آن سنتی گــرایی انگاری مــانده بین مــان!

با خــودم گفتم صبح بعد از این که مــا پــرت شدیم بیرون،با چشم هــای نیمــه باز بلند شده یکی از پیراهـن مــردانه های پشت در را تن کــرده رفتــه نشسته روی کاناپه ی جلوی تلویزیون،فکــرهایش که تمــام شدند اتــاق را جمع کــرده،غــذا درست کــرده،جلــوی آینه ی دستشـویی مـوهایش را شانه کـرده و رفتــه!

دم در گفتم بمــانم کمکت کنم!گفت نه،نیروی کمکی در راه است...

حس بی خـودی است این حس ترس از کلید زاپــاس،الان جمع 25 نفــری مــان یحتمل به یک چیز فکر می کنیم که کلید زاپاس نداشته باشیم بهتــر است!

+ تاريخ 2011/4/6ساعت 22:22 نويسنده خان جان |
از آن روزهــایی بود که از صبح شکل جلبک تفت داده شــده راکــد بــودم،روی کــاناپه دراز کشیده بــودم و هــی کـانال هـا را بالا پایین می کــردم،مــادرم از درهــای مختــلفی وارد می شد که مجبــورم کنـــد مهمــانی امشب باغ خــان جــان مــرا هم همـراه خــودشان بکشــاند.هـــر چه قــدر دو دو تــا چهــار تا کردم دیدم جــای گــرم و نرم و لبــاس هــای به این راحتــی را عمــراً با هیچ چیزی در حــال حــاضــر عوض نخــواهم کــرد!

اوایــل چهــار شنبه ســوری هـا باغ خــان جــان اجبــاری بود چقدر حسرت این را می خــوردم که همه ی دوستــانم کف خیابان عشق و حــال می کنند من باید دست بزنم و برقصم و از روی آتش بپرم و بعــدش شــام و آجیلم را بخــورم و آخــر شب هم همه را ببوسم و خــداحـافظی کنم و فــردا صبح تــوی مدرســه الکی بگــویم کــوچــه ی مـــا غـــلغـــله بود من کوکتـــل مولتوف می زدم،پنجــاه بستـــه کپســولی خــریده بودم،همــه ی ســر و صــداهــا مال من بود دیشب اصلاً...

خـلاصــه آن روزهـــا کــوچــه ی مـــا یکی از خفن تــرین نقاط محــل بود که ســر و تــه کوچــه را می بستند و باند و رقص و دوستــان اراذل می ریختند کف کـــوچــه و کلی آمـــار بود که آن وسط رد و بدل می شد و من بی نصیب می مــاندم؛دوازده شب وقتی هلک هلک با لبخــند گل و گشاد وارد کوچــه می شدیم همـــه بساط شان را جمع کـــرده بودند و مثل ندید پدید هـــای چهارشنبه ســوری ندیده به بقــایای هیــاهـــوی آن جشــن عظیم خیـــره می شدم و وا حســـرتـــــــــــا!

گــذشت و سه چهــار باری چهــارشنبه ســوری هــای کــوچــه ی خــودمــان هم تجــربه کردم؛خیلی هم برای من که از چهــار شنبه ســوری رقص و آجیل و کپــه ی آتش را فهمیده بودم هیجـــان داشت،قضیه ی خــر و تی تاب معــروف...امـــا این هم به همـــان سه چهــار بار ختــم شد.بعدش فهمــیدم مشکل از خــود بی صحــاب مانده ام است،وقتی آدم به هر چیزی با دید "که چـــی الان مثلاً" نگــاه می کند همین عــواقب را هم دارد.

شادی و غمش هم تـــوفیری ندارد،همیـــن که یک لحظه خـــودم را خــارج از جمع و در حال نظارت بر کردارشــان تصــور می کنم این جمــله ی لعنتــی نا خــودآگــاه نقش می بندد تــوی ذهنم یا عیشم را خـــراب می کند یا اشکم را می خشکــاند.به مــراسم هــای باستـــانی ایران هم بســنده نمی کند ولنتاین و هــالووین و کــریسمس و همه را هم در بر می گیرد!

چهــار پنج ســالی هست که صدای تـــرق توروق کم شده و چهـــار شنبه ســوری هــا داخـل پارکینگی شده اند و بیش تـــر صدای دست و سوت و شــادی پـــارکینگ هــاست که کــوچــه را پر می کند.امــا من سنگــــر خـودم را تـــرک نگفته ام و به صورت کاملاً بی هویت هیچ کــدام از مــراسم باستــانی و فــرنگــی را به جــا نمی آورم...یک جلبک تفت داده ی بی هویت شده ام که امشب کــاری جــز فیلم دیدن و لیـــوان چاییش را پـــر کــردن بلـــد نیست،همین که خـــانه برای چنــد ساعتــــی مکـــان است و من می تــوانم با شــرت مسیر اتــاق تــا آشپزخــانه را طی کنم جــای بسی خــوشحالی ست!

+ تاريخ 2011/3/15ساعت 9:19 نويسنده خان جان |
بـــه بهــانه ی 8 مـــارس!

همیـــشه مـــوهایم کـــوتاه بودنـــد تمام آن سال هـــایی که دخـــتر خــاله هــایم مـــوهایشــان را می بافتند تمـــام آن سال هـــا کــه کلکســیون گل ســرهایشــان پر بود از دختـــرانگــی...

می تـــرسیدم از زن بــودن,خــانواده ی مادری ام دخــتر را مــوهبت می دانستند از بس کم بـــودیم همیشه با پیشونـــد خـــانم صدایمـــان می کــردند همه باید موقع مهمـــانی دامن می پوشیدیـــم چــون خــانم هــا همیشه دامــن می پوشیدند.مـــادرم چـــه قدر سر این دامن پوشیدن وشگــونم می گرفت و من عــر می زدم!

همـــه یک ویتــرین پر از عـــروسک داشتند من هم یک سبـــد از لاشــه ی عروسک هایم,من حــتی یک عکس با گل سر هم از کــودکی هایم ندارم...بــرادرم که به دنیــا آمــد خیلی به پایین تنه ام فکــر می کــردم دلم می خواست شبیه او بــودم,یک روز با خمــیر بازی برای خودم یکـــی از آن هــا درست کردم و چسباندم مــادرم تـــا دو روز حــال خــودش را نمی فهمیــد!

بـــه بلوغ که رسیدم از تـــرس این کــه کسی سینــه های تــازه جــوانه زده ام را نــبیند قـــوز می کــردم,دختــر خــاله بزرگ ترم 2 سال زودتــر از من درد هــای زیر شکمی اش شــروع شــده بود و من اطلاعــات کــافی را در این زمینــه داشتم یک جــوری آب و تابش داده بود برایم که فکــر می کــردم اگــر یک روز من هم مثل او شــوم حتمـــاً انقـــدر خــون از دست می دهم که می میرم به خــاطر همین روز اولـــی کــه لک دیــدم انقــدر گــریه کردم که حتــی پدرم هم فهمـــید...

دبیــرستان یک پســر تمــام عیـــار بودم ولــی نقطـــه ی اوجــش تا زمــانی بود که دل از کف دادم هــر چــه رابطه ام پر رنگ تــر می شد زنــانگــی ام را بیش تــر باور می کــردم و بیش تــر دوستش می داشتـــم,چـــون زن بــودن را از چشم او می دیدم بعــدهـــا که رفت یک زن به تمــام عــیار شده بــودم...

یـــاد گــرفته بودم که صاف و مستقیم راه بــروم چــون این بـر آمــدگی هـــا زیاد هم شرم آور نبــود,مـــوهـــایم بلنــد شده بــودنــد و وقتــی حتــی یک سانتی مترش هم کــوتاه می کردم احساس می کردم کچــل شده ام!

همــه ی زن هــا زیبـــا هستند حتـــی مــادر بزرگ چروکــیده ام وقتـــی سیگــارش را گــوشه ی لبش می گــذارد هنـــوز هم با ظرافت جــوانی اش خاکستــرش را می تکــاند,من فمینیست نیستــم امــا زنانگـــی را تحسین می کنم و باور دارم که در کنـــار ظرافت می تـــوان مثل یک مـــرد محـــکم بود.مــن با مــردهــای اطرافم خصومتـــی ندارم چون همیشــه با هم برابر دیده شده ایم یا شاید حــتی محترم تـــر,زنــدگی من امــا به خــانواده و فامیل و دوستــانم ختم نمی شود این جــامعه ی من است که نــــا برابرم کــرده...

بــعــداً:8 مــارس به زنـــان سبز مبـــارک!

                                                                          

+ تاريخ 2011/3/8ساعت 13:46 نويسنده خان جان |

من آدم شلختــــه ای هستـــم حقیقت است امـــا کثافت نیستم به شرفم قسم!

همین الان اتاقم خیلی به هم ریخته است روی صندلـــی پر است از کیف و شلوار جین و شال,سشوار کنـــار میز توالت روی زمین است و در کمد باز و کشـــوها پر از لباس تا نشده است یک عالم کیسه ی خرید خالی پخش و پلا است و من احساس آرامش عجیبی می کنم...

این آرامش ادامـــه دارد تا وقتــی برادرم می آید دنبال کفش هایش که دیروز آورده بود نشانم دهد,شروع می کنــد به گشتن زیر لب یک چیزهـــایی می گوید بلند می شوم از لای کیسه هــا پیدایش می کنم می دهم دستش یک کــــوری غلیظ هم نثارش می کنم!

نیم ساعت بعــد والده تشریف فـــرمـــا می شوند هنــوز وارد نشده شروع می کند به غـــر غـــر که گندت بزنند دختــــر اتاقت شده مثل بازار شام خجــالت بکش به خاک مادرم اگـــر بگذارم شوهر کنـــی فحش برای من و پدرت می خــری شلختـــه!

می روم سراغ کمد که لباس هایم را سر و سامان بدهم چوب لباسی اول را که بر می دارم می فهمم برای این دامن جوراب شلواری ندارم همان جــا ولش می کنم,حاضر می شوم !

ســوار ماشین که می شوم همه جـــا کاغــذ و جــزوه های لعنتی ترم آخر است و سی دی های سر گردان و باز هم مقداری شال و یک عدد کفش پاشنه دار...زندگـــی همین است باید همه چیز در دستـــرس باشد دست که می اندازی توی مشتت باشد!

تــــوی مغـــازه دختــــرک هر چـــه دم دستش می بیند به من پیشنــهاد می دهد هی می گویم فقط همــین هـــی حرف خودش را می زند آخــرش دلگیر هم می شود که چــرا نمی خــرم کیف پولم خـــالی است پول هــایم ریختــــه ته کیفم هر چـــه چنگ می اندازم یک چیز دیگر را شکــــار می کنم,کیفم را خالی می کنم روی پیشخـــوان و پولم را پیدا می کنم دختـــرک دهانش باز مــــانده که این همه چیز را چگونـــه حمل می کنم دوباره همه را می ریزم توی کیفم و خیـــلی هم بی اعصاب بر می گردم خـــانه...

خـــانه بـــوی تمیزی می دهــــد مــادرم لوستــــرهـــایش را می سابد,مسلمـــاً من به مادرم نرفتـــه ام به پدرم فکــر می کنم می بینم خـــود خــــودش است,جوراب هایش را گوله  کرده و پرت می کند هر جـــا که عشقش بکشد,کت و کاپشن هایش همیشه روی مبل ولــــو است,هر جــا می نشیند به کتاب خواندن کتابش را همان جـــا ول می کنـــد...خیلی از محاسنش را به ارث برده ام,بیچــاره مـــادرم زندگی اش شده پشت سر ما راه افتادن و جمع کردن...دنیا برای آدم هـــای منظم چه قدر سخت است!

آسان تـــرینش مرتب کردن همین کیف دستی ام است از فـــردا هر روز یک لباسم را تــا می کنم که زیاد هم به خودم فشار نیاورم...از فــــردا!


+ تاريخ 2011/3/5ساعت 13:50 نويسنده خان جان |
Ðe$igNER
M0ZHGAN